|
|
|
|
|
...
و اينك منم. بزرگ و مست. سرمستِ سرمست. انگار سالهاست مي شناسمش... نزديك نزديك... آنقدر كه دلم مي خواهد دست دراز كنم تا بگيرمش... لمسش كنم و با تمام وجود دركش كنم! نه! خداي من! انگار دركش كرده ام... از همان دور... با همين فاصله ي ماه ها و سال ها... از پشت همه ي اين فواصل... چقدر اين روزها خدا نزديك است! خيلي نزديك... نزديك تر از گذشته... نزديك تر از روزهايي كه مي دانستم به من نزديك است! . . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:7 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
واي كه چه سخت بود دوري ازين صفحه سفيد!... در روزهايي كه پر بودند از حوادث و من كه باز بي اراده تنها ايستاده بودم به نظاره و حسرت هميشگيم براي تمام شدن... گذاشتن و عبور كردن... اين روزهايي كه لمس كردم بزرگي انسانهايي را كه در كنارم بودند... و خدايي كه از همه بزرگ تر است!
خدايي كه مي خواستم ناديده اش بگيرم اما فهميدم كه نديدنش؛ تنها مرا كوچك مي كند... و كوچكي من در بزرگي بي انتهايش غرق مي شود... اين روزها كه با خودم بودم... تنها... و فقط مي توانستم بيانديشم! به حرف هايي كه زدم و لجبازي احمقانه اي كه با خودم كردم و خدايي كه با بزرگي تمام فقط نگاهم كرد و اجازه داد كه عبور كنم! و بخشش خدا و دوباره من كه بعد از مدتها دلم براي اذان تنگ است...براي نماز... و براي خدا!!! ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:38 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر اين روزها دلتنگم... كاش بودي الهه! چه آرزوي خودخواهانه اي... مي دانم جايت از همه ي ما بهتر است. به جاي همه ي ما دعا كن!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:11 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهايي دارم... گاهي اما نمي شود گفت... انگار چيزهايي هستند؛ اما نه براي گفتن... براي بودن... فقط... بودن!...
روزهايي هستند... مي آيند و مي روند... و تو مي گويي اين آخرين عبور است... اما چشم كه باز مي كني... مي بيني! فردايي را... طلوعي را... و حتي غروب بعد از آن را... و روزهاي ديگري كه عبور مي كنند... گاهي مي نشيني به نظاره... اما گاهي كم مي آوري... بلند مي شوي! مي خواهي بايستي!... نگذاري كه برود... اما خرد مي شوي... له مي شوي... و روزها از تو نيز عبور مي كنند!...
اين روزها حسم اين است... له شده ام!...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:31 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
چقدر مي نويسم و خط مي زنم اين روزها حرفهايم را... انگار با خودم هم راحت نيستم... اين روزها... نمي دانم! خرداد است و من احساس مي كنم اردي بهشتي ديگر بر من مي گذرد... با يك ماه تاخير... دردآور تر... غمگين تر... سياه تر و جهنمي تر! اين روزها خودم را گم كرده ام... در كجا نمي دانم... يادم نمي آيد آخرين بار كجا خود را ديدم... چگونه بودم و رو به سوي كجا داشتم... تنها مي دانم حالا كه مي خواهم خود را، ندارمش... نيستم!... فكرم آشفته است و نمي دانم به چه فكر مي كنم... نمي دانم چگونه فكر كنم... چطور شروع كنم به مرتب كردنش... روزها مي گذرند اما تنها چيزي كه برايم اهميتي ندارد انگار، همين تمام شدن اين روزهاست... اصلا شايد منتظرم كه تمام شوند و من ببينم كه چگونه خواهم شد... شايد خود را پيدا كردم... نمي دانم! چقدر خسته ام... بيشتر از سالها... بيشتر از خودم... از عبور اين ثانيه ها... اين صداي تيك، تاك كه هميشه مي آيد... اين صداي اذان هاي پي در پي... از صداي گذر... نمي دانم... خسته ام... از هر چه كه نامش "گذر" باشد... تمام شدنها... شروع شدنها... آنها كه نه ابتدايش دست منست و نه انتهايش و خودم كه فقط زماني به خود مي آيم كه ايستاده در ميانه اش، نمي دانم از كجا آمده ام و به كجا مي روم...
دلم مي خواهد بايستم... بايستم و تمام شوم... تمام شوم و بايستم... بايستم و تمام شوم... تمام شوم و بايستم... بايستم و تمام شوم... تمام شوم و ... ... تمام شوم!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:34 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
اي انتظار...
پس كي به پايان مي رسي؟
و چون به پايان رسي،
من بي تو چگونه توانم زيست!؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:29 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشحالم! نه بي دليل؛ و نه به دلايلي كه شايد معقول باشد... تنها به اين خاطر كه اردي بهشت رفته است! و من در انتظار روزهاي آينده ام... ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:17 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي وقت است كه براي خودم چيزي ننوشته ام! شايد از اثرات افسانه شخصي باشد... شايد هم نه! نمي دانم! دوباره كيمياگر خواندم... و يقين كردم كه هر كس مي تواند كوئليو باشد به شرطي كه نترسد! نمي دانم چطور همه ي آنچه در ذهنم مي آيد را بگويم... باز هم لغات در نظرم كمند و من حرفهايم سرشار! انگار براي گفتن وقت كم دارم و اگر همين حالا نگويم ديگر وقت نخواهم كرد براي گفتن... شايد اين روزها دليل كم كاريم همين باشد... انگار كه تا قلم بر كاغذ مي گذارم همه ي حرفهايم تمام مي شود... نه، تمام نمي شود؛ فقط كم مي آيند! افسانه ي شخصي... بخت تازه كارها... صبر و استقامت در خواستنِ همه ي آن چيزي كه افسانه ي شخصي نام دارد و نترسيدن از شكست! تمام مراحلي است كه براي دست يابي به افسانه ي شخصي بايد طي كرد و من حالا كه به گذشته بر مي گردم، در مي يابم كه علت شكستم در گذشته چه بوده است... نه صبر داشتم براي رسيدن به خواسته ام و هم مي ترسيدم از شكست و گاهي آنقدر اين ترس برايم شفاف مي نمود كه يقين مي كردم هرگز موفق نخواهم شد... اما اين بار مي دانم كه مي توانم همه ي آنچه را كه مي خواهم به دست بياورم... زيرا كه تمام كيهان و هستي در جهت رسيدن من به افسانه ي شخصيم متحد شده اند! اين بار باز هم به سان گذشته به نداي قلبم گوش مي دهم و مطمئن هستم كه قلبم هرگز به من خيانت نخواهد كرد!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:35 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
اردي بهشت است... باورش برايم سخت است؛ اما هست! اين روزهاي آفتابي و زيبا... اين صبح هاي خوش رنگ و خوش بو... اين خورشيد... اين درخت... اين همه آنچه مي بينم و لذت مي برم در "ارديبهشت" است... مدتي است ديگر به صورت ناخود آگاه در گذشته غرق نمي شوم... اين روزها خود را وادار مي كنم كه برگردم و نگاه كنم به روزهاي گذشته... به ۲ سال پيش... آن وقت كه روز پنجم اردي بهشت را در تقويمم مشكي كردم و باور كردم كه ديگر برايم طلوعي نخواهد بود و هيچ صبحي فرا نخواهد رسيد... به ۱ سال پيش... آن وقت كه براي يافتن مرواريدي كه گمشده بود؛ به جايي رفتم و حتي آن كس كه در بدترين شرايطِ آن روزگارِ گذشته كنارم نشسته بود و با نگاهش دلگرمم مي كرد به گفتنِ همه ي حرفهايم؛ در كنارم نبود و من آن قدر تنها و بي كس در آن مكانِ غريب بودم كه همان چند دقيقه، مرا به اندازه ي عمري پير كرد!!! ... يادم مي آيد خيلي قبل ترها هم، هرگز اردي بهشتي نداشته ام... انگار كسي در ازل گفته بود اسم اين ماه "اردي جهنم" است و هرگز بهشت نخواهد شد... ولي اين روزها را كه مي نگرم و اشتياقم براي آمدن اردي بهشت را؛ باورم مي شود كه آنچه من امسال به پيشوازش مي روم بهشتي است، سبز و آبي وقرمز! پر گل... پر خاطره... زيبا و به ياد ماندني! اين روزها برايم آسمان آنقدر آبي است و زمين سبز و تك تك لحظه هايم قرمز كه حتي باور آن كس كه در آيينه مي بينم و مرواريد مي خوانم براي خودم هم سخت است! اما بالاخره باور خواهم كرد... اين بار براي باور اين خوشي، تنها نيستم... "كائنات" در اين لحظات سر خوش؛ آنچنان به من نزديك است و مرا احاطه كرده است كه مي دانم مقاومت در برابرش معنايي ندارد... اين بار تنها براي خود مي خوانم: "اردي بهشت هست، هواي بهشت هست، گل بي شمار هست!!!"
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:30 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها كارهايي مي كنم كه براي خودم هم سخت است باورش...
دلشوره دارم و اين تجربه ي جديدي است... البته شك دارم اسم احساسم دلشوره باشد اما چون احساس متفاوتي است، خودم اسمش را گذاشتم "دلشوره". دائما قلبم فرو مي ريزد... ته دلم خالي مي شود و لحظه اي طول مي كشد تا به حال اول برگردم...
اين روزها، كائنات هم خوب هستند! اگر تا چند روز پيش تنها اميدوار بودم كه كائنات دروغي نباشد، امروز قسم مي خورم كه كائنات هست و منتظر؛ كه برايم همان كند كه مي خواهم!
چقدر اين روزها عوض شده ام... چقدر آينده برايم مهم شده است. روزهايي كه مي خواهند بيايند و نه روزهايي كه رفته اند و يا مي روند! چقدر اين روزها، به صبح هايي كه از خانه خارج مي شوم؛ ايمان دارم و چقدر شبها كه بر مي گردم ، به صبح فردا...
روزهاي اين گونه ام را دوست دارم، حتي اگر دلشوره ام زياد باشد... و يا حتي كارهايي بكنم كه خودم هم باورش نكنم!!!
پ.ن: اين روزها زندگي ام تمام رنگي است!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:27 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
برای اینجا نوشتن وقتی از موضوع گذشته باشد، خيلي سخت است... اما گاهي بايد نوشت تا باور كرد... باور كرد سالي تمام شده است و سالي شروع شده است و دوباره بايد تلاش كرد براي بهتر زيستن...
براي من سال ۸۶ سال متفاوتي بود... پر اتفاق... آن قدر كه وقتي داشتم خاطراتش را مرور مي كردم؛ باورم نمي شد همه ي اين اتفاقات تنها در يك سال افتاده باشد... و من عجيب از سپري شدن اين سال خوشحالم... انگار كه توانسته ام همان باشم كه خواسته ام!... و اين براي من كه احساس مي كردم تنها روزها را طي مي كنم تا تمام شوند؛ موفقيت بزرگي بوده است... دلم مي خواست از اتفاقات پارسالم (چه زود اسمش عوض شد!) بنويسم؛ اما ديدم بهتر است تنها از مهم ترينش بنوسيم...پس از "الهام" مي نويسم... كه سال گذشته نبود... ولي امسال هست و آنچنان، كه يادم مي رود گاهي، كه يك سال تنها بوده ام!...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:20 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم يه بازي ديگه!
اين قدر تو اين مدت مسئله داشتم واسه فكر كردن، كه درگير شدن به اين موضوع واسم عجيب سخت بود... اما وقتي چند روز پيش داشتم فايل عكس هام رو مرور مي كردم؛ يهو تو اين عكس گير كردم... نمي دونم چرا يه دفعه ياد خودم افتادم و اينكه اگه اميدي نمي داشتم، خيلي پيش تر ها از پا در مي اومدم و اونجا بود كه حس كردم شايد قشنگ ترين نقاشي خدا اميدي است كه تو دل هر كسي هست... گاهي اما مجبوريم كه خودمون دست به كار بشيم؛ و گاهي اين خداست كه اين نور رو تو دلمون جا مي كنه!!!
براي من اين روزها؛ از دست خودم كاري بر نمي آيد... تنها چشم دوخته ام به دستهاي خدا... باشد كه اين بار، آن شود كه "من" مي خواهم...
برای ادامه ی بازی دعوت می کنم از همه ی کسانی که به دنبال فرصتی می گردند که در خود جستجو کنند... به نظرم این بهترین بهانه است!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:19 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
بازي براي من، هميشه يه كار هيجان انگيز بوده كه توش پر از خنده است... اما اين بار، اين بازي وبلاگي وادارم مي كنه توي خاطرات خيلي دورم جستجو كنم... بايد اين بار نه اختياري، كه اجباري به گذشته برگردم... مي خوام 7 تا آهنگ پيدا كنم... كه برام از همه بيشتر خاطره دارند... و انتخاب 7 تا خاطره واسه همه سخته؛ از جمله من!
اولين و دومين خاطره من برمي گرده به قبل از مهر 72... آهنگ هاي ضبط شده ي "طنين"... "از اون روز كه تو رو تو كوچه ديدم... توي خوابم كسي جز تو نديدم... روزا از پنجره نگام به راته... شبا تو گوش من فقط صداته... اگه يه روز بياد كه بي تو باشم؛ دلم مي خواد تو اين دنيا نباشم!"
و اين يكي شايد خيلي قبل تر از اون نباشد... "خورشيد عالم تابه... تنها به من مي تابه... با رنگ و بويي تازه... رنگين كمون مي سازه. دنيا رفيق ما شد... يارش عزيز ما شد... از لا به لاي ابرا... خورشيد ما پيدا شد... اومد بهار و... بوي يار و... اين بهار از اون بهارا شد."
سومين خاطره ام خيلي بعد از آن اتفاق افتاد... جاده هاي شمال... صداي گرفته ي "حسين زمان"... و آلبوم زيباي "شب دل تنگي"... "بانوي خوب شعر من، اي بهترين الماس ها... اي خنده هاي روشنت، آواز خوب ياس ها... اي كوه ساكت و صبور، اي گريه ات بغض زمين... از پشت اشك آينه، باغ بهارم را ببين... اي مادرم آيينه ام... سرتا به پا مي خواهمت... در هر شكفتن، هر خزان... چون يك غزل مي خوانمت..."1
چهارمين خاطره اما بر مي گردد به سال 81... دوم دبيرستان... خاطرات مشترك من و مريم و فرانه... سفر به كرمان... ترس از همراه داشتن واكمن در قطار... شب و صداي "علي پهلوان"... "شب انگار تو راهه... ولي خبر نداره... تو خورشيدي حتي توي شبها... برق هر نگات... شعله ي چشات... نور شبهاي من... اي تو همدم شادي و غم قلب تنهاي من... اي تو آخر عشق و باور دنياي من... تويي تو... همراز من... اوج شعر و آواز من..."2
پنجمين خاطره براي من اصلا دور نيست... بهمن 84... شايد آن قدر گفته ام كه همه مي دانند... "فداي سرت... فداي سرت؛ اگه من خيلي تنهام... فداي سرت؛ اگه گريون چشمام... فداي سرت؛ اگه دلمو شكستي... مي گن عاشق يكي ديگه هستي... فداي سرت..."
ششمين خاطره كمي بعد از آن روي داد... اردي جهنم 85... "من مي گفتم:شب عشق با اين سياهي،نداره ترسي برام وقتي تو ماهي، تو مي گفتي: آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي... اينم بمونه..."3
هفتمين خاطره كه ديگر خيلي زنده است...انگار همين روزها است... "پري، پروانه... بي تو اين دل نايي نداره... پري، پروانه... دل من طاقت نداره... تنهايي سخته عزيزم، الهي... اشكاتو نبينم! پروانه، دردانه، يگانه... از عشق تو شدم ديوانه... تو نباشي، من ميميرم... مثل پرنده اي گوش گيرم... اي پري زيبا... برگرد به خونه... خونه ي دلم بدون تو زندونه... ... ... "
پ.ن مربوط به متن: 1- انتخاب يك آهنگ از بين تمام آلبوم "شب دلتنگي" هنوز هم برام سخته... آهنگ قشنگ مسافرش كه مي گفت... "تو كي بودي... اي مسافر؟ كه منو در من شكستي... رفتي اما در دل من... تو هميشه زنده هستي... تو كي بودي كه به يادت بايد آواره بمونم... پا به پاي باد شبگرد برم و از تو بخونم..." يا آهنگ قصه گو كه برام پر از خاطره است... "قصه گوي خاطره... قصه هاتو كي شنيد؟... بگو از پرنده اي كه يه شب فردا رو ديد... بگو از زمستوني كه مي شد غرق بهار... از طلوع عطر ياس... توي دشت لاله زار... ... ..."
2- آلبوم هاي آريان براي من پر از خاطره است... گاهي برداشت ها مشترك از يك آهنگ... مثل آهنگ "گل من"... "يه روزي زير گنبد نيلي... توي گلدون تنهاي تنها... خالي بود جاي گل توي قلبش... لونه داشت تو سينه اش غم دنيا..."
3- خاطره ي اين روزهايم اصلا شنيدني نيست... اما آنجا كه "الهام" بعد از خريد نوار "بنيامين 85" به من زنگ زد و گفت "مري... اين آهنگا انگار فقط واسه توان" بهم خيلي چيزها ثابت شد...
پ.ن خارج از متن: - اين روزها دوباره برايم تكرار آهنگ هاي بنيامين است... "آخه خيلي وقته دلم براي گريه لك زده، قلبي كه از آهن باشه انگار تو حبس ابده... كاش ببينم كه اومده، دكمه ي قلبم رو زده... كاش بدونه اومدنش براي من زندگي مجدده... اما شايد مردده... يا كه بودم از اولش... براي اون، يه عشق خارج از رده!"
تشكر و دعوت: تشكر مي كنم از الانی كه منو به اين بازي راه داد... خيلي وقت بود كه اين همه تو خاطراتم غرق نشده بودم... و دعوت مي كنم از سوفی و مریم براي اينكه تو اين باز شركت كنن! آخر از همه هم معذرت مي خوام كه تعداد خاطراتم، از 7 بيشتر شد... شرمنده!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:13 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي مي گويند پسر بچه ها، شوخي شوخي به قورباغه ها سنگ مي زنند و آنها جدي جدي مي ميرند؛ يقين مي كنم كه مي توان شوخي شوخي، جدي جدي عاشق شد...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:7 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
آن قدر به دنبال رنگی در این زندگی سیاه و سفید چشم گرداندم و جز سیاهی و سپیدی هیچ رنگی ندیدم... از همه زندگی بیزار شدم!...
دلم می خواهد سطل رنگی بردارم و همه ی زندگی ام را رنگ کنم... شاید که توانستم آرام شوم!... اما حیف که هر چه دست و پا می زنم، بیشتر در این سیاهی فرو می روم!...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:50 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
سبك شدم... به سبكي دانه ي برفي كه هنوز بر زمين نرسيده؛ آب مي شود!!! خيلي وقت بود نديده بودمش... آنقدر كه باورم شده بود، فراموشم كرده است... اما وقتي بر خلاف انتظارم، همه چيز محيا شد و صبح چهارشنبه در حرمش بودم، يقين كردم كه هنوز هم صدايم به گوشش مي رسد! ... در راه كه مي آمديم، در فكر بودم كه چيزي بنويسم... اما حالا كه مي خواهم، نمي دانم از كجايش بگويم! سفر ۴۸ ساعته اي كه ۲۵ ساعت آن را در راه بودم و تنها به يك وعده نماز جماعت در حريم مطهرش رسيدم! و آن يكي اما آنقدر بر دلم نشست كه هنوز هم عطرش را حس مي كنم... ... پ.ن: هر چه به اين صفحه مانيتور زل زدم شايد توانستم چيزي بگويم، ثمري نداشت... حرفم نمي آيد... انگار اصلا تعريف كردني نباشد!!! تنها مي توانم بگويم كه ان شاء الله خدا قسمتتان كند! براي من هم دعا كنيد، شش گوشه را نديده، از دنيا نروم... ... ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:37 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
اکثر آدم هایی که دیده ام، گذر زمان را مرحمي مي دانند بر زخم هايي كه آنقدر عميقند كه نمي توان ناديده شان گرفت... اما نمي دانم چرا وقتي حتي من هم به زمان فكر نمي كنم، ناگهان روزهايي مي آيند كه احساس مي كنم مي خواهم در آنها ديوانه شوم و وقتي به دفترچه خاطراتم رجوع مي كنم، مي بينم آن روزها، سالگرد روزهايي هستند كه مي خواهم تا ابد نباشند... ديروز... آن قدر ناراحت بودم كه نمي دانستم چه كنم... انگار هرچه در روي زمين بود، مرا وادار مي كرد كه بگريم... و من هم مقاوم در برابر آنچه همه از من مي خواستند، به خود ثابت كردم كه مي توانم تاب بياورم... و امروز كه به تقويم روميزي ام نگاه كردم، يادم افتاد ديروز ۹ بهمن بود... ۹ بهمن... ۹بهمن...
بهمن براي من تنها يك ماه نيست. برايم يادآور بهمني است كه بر سر زندگيم آمد و مرا در روزگار تمام شده مدفون كرد... و حالا بعد از گذشت ۲ سال، نتوانستم كه خود را از آن بيرون بكشم... هنوز كه هنوز است، سنگيني روزهايي كه رفتند را روي سينه ام احساس مي كنم... و هر بار كه مي خواهم بلند نفس بكشم و به خود بگويم كه همه چيز تمام شده است، ناگهان درد سينه ام به من يادآوري مي كند كه هيچ چيز تمام نشده و همه چيز، هنوز همان است كه بود...
۲ سال گذشته است و من بايد باور كنم... بايد بپذيرم... احساس مي كنم پذيرفته ام اما باور نكرده ام... و نمي دانم چرا باور همين پذيرش در روزهايي از سال، براي خودم هم سخت مي شود و من باز هم در خود تكرار مي شوم... كاش مي شد فرار كنم و بروم آنجا كه هيچ كس، هرگز مرا نشناسد!... هيچ كس... هرگز...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 7:9 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
همه عمر بر ندارم سر ازين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:6 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت است سر برگ ورق سفیدی نوشته ام "برای وبلاگ" و تنها زل می زنم به سفیدی کاغذ و نمی توانم چیزی بنویسم... انگار که این سفیدی مرا می برد به روزهای سفید گذشته... زمستان ۸۴... پاییز ۸۴ و روزهای آخر آبان... انگار این روزها کاری ندارم جز اینکه فرار کنم از دست خاطراتی که هنوز آنقدر برایم زنده است که فکر کردن در موردش هم، ضربان قلبم را تند می کند!!...
نمی دانم به چه چیز گذشته فکر می کنم... نمی دانم در کجای گذشته، چیز جالبی بوده است که من اینچنین تمام روزهای آینده و نیامده ام را قربانی اش می کنم... می گویم آینده... نمی دانم چیست و کجاست؟! انگار که همین روزها باشد... همین روزهایی که می گذرند و من تنها از روزشمار تاریخ پی می برم به گذشتشان... چقدر درد دارم و چقدر حرف و چقدر هیچ کس نیست که برایش بگویم از آنچه واقعا رخ می دهد!!!... بگویم برایش از "لحظه"هایی که در آینه نگاه می کنم و او را با تمام خاطرات تلخ و شیرین و پر نشاطش می بینم... و بعد خود را می بینم که پوزخند بر لب، در حسرت آن روزها ذوب می شوم...
باز هم رسیدم به حسرت... حسرت و آه... افسوس گذشته... چیزهایی که قرار بود سال ۸۶ از من دور باشد... اما هر چه کردم این روزهای زمستانی سرد و تاریک، نگذاشت که من برنگردم به روزهایی که جواب تمام سردی ها را با "آتش عشق است کندر می فتاد" می دادم... و حالا در جواب سردی برای خود می خوانم: "آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش... گر که گورم بشکافند عیان می بینند، زیر خاکستر جسمم باقی ست، آتشی گرم و فروزنده هنوز..." ولی شاید باید خود بخوانم: "گفتم از عشق تو من خواهم مُرد... چون نمُردم هستم... پیش چشمان تو شرمنده هنوز..." و این روزها، درد تمام زندگیم همین است...
پ.ن: نمی خواستم از چیزهایی بنویسم که قرار بود فراموششان کنم... اما آنقدر تاریکی و تلخی، این روزها عذابم می داد که دیدم چاره ای نیست جز این که بنویسم... و نوشتم! اما یادم می ماند این نوشته ها را تکرار نکنم... ۱۳۸۶/۱۰/۱۲ ۸:۲۰ چهارشنبه در کلاسی که مرا می برد به خاطرات ۸۴!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:15 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
" آری گفتی هست، اما بی حرف و صوت . و آن لحظه که آن گفت است،فراق است... وصال نیست.زیرا که در وصال گفت نگنجد، نه بی حرف و صوت، نه با حرف و صوت"
"من عادت نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد. سخن بهانه است، حق، نقاب بر انداخته است و جمال نموده"
پ.ن: دیدن "شمس پرنده" بهانه ای شد تا براي خود ياد آوري كنم كه "سر عشق دهن همه خاصان ببست، از كجا سر غمش در دهن عام افتاد..." ... ... ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:57 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها حس غريبي داشتم... احساس تنهايي... احساس خلائي بي انتها... كه نمي دانم تا كجا بود!... اما ديروز انگار همه چيز عوض شد... ناگهان پر شدم از او... صدايش آن هنگام كه سكوت بود و سكوت... در وراي تمام همهمه ها... آنچنان به گوشم مي رسيد كه باور كردم شنيدنش را... و خودش، آنچنان نزديك بود، كه صداي قدمهايش وادارم مي كرد باور كنم كه در كنارم راه مي رود... ديشب، بعد از آن همه حضورش در كنارم، ياد خاطراتي افتادم كه سالها بود گم شده بودند... خاطره ي دستهاي مهربانش... و لطف بي انتهايش...
ديروز، باور كردم كه هر چه بالاتر رويم، خدا نزديك تر است... فقط بايد بخواهيم و بخواهد...
خدايا... ممنونم به خاطر هر آنچه به من دادي و ندادي و نمي دهي... بايت تك تك لحظاتي كه مي دانم هستي و من نمي دانم كه هستي... به خاطر هر آنچه بهترين است و به من مي دهي و من همچنان نا سپاس، از تو مي خواهم آنچه را كه برايم خوب نيست...
پ.ن: ممنونم از همه ي كساني كه در اين سفر همراهم بودند... و تشكري مخصوص از كساني كه به من اجازه دادند در اين سفر، باشم...
بابت خلق خاطره اي اين چنين رنگارنگ متشكرم...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:47 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها همه اش خاطره است... همه اش بر می گردم به روزهایی که گذشته است... کاری که نمی خواستم انجام دهم اما انگار تلاشم بی ثمر بوده است... چقدر این روزها گرفته ام و چقدر هر کاری می کنم، نمی توانم بخندم!
من و رسوایی و این بار گناه... تو و تنهایی و چشم سیاه... از من تازه مسلمان بگذر... بگذر از سر پیمان بگذر،بگذر...
پ.ن: چقدر این روزهایم بغض است و آه... ۱۸ آبان... چهارشنبه... ساعت ۸ صبح... و دیگر هیچ!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:21 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچه خواستم چیزی بنویسم برای این شروع سه باره هیچ چیزی به ذهنم نرسید مگر آنچه در اول مهر ماه برای آغاز سال جدید تحصیلی برای خود نوشته بودم... نمی دانم چقدر می تواند این احساس شروع مجدد را درست بیان کند...
"سال اول دانشگاه... شاید باورش برای آنها که می دانند چه بر سرم آمد مشکل باشد، اما برای من بهترین سال زندگیم بود... خاطره آن سال با تجربه ای که کسب کردم... شاید هرگز برایم تکرار نشود... اما من از خدا می خواهم... حالا که نزدیک به خود می بینمش... حالا که گاهی احساس میکنم دوره ام کرده است... حالا که مطمئنم صدایم را می شنود... از خدا می خواهم این شروع دوباره را بسان سال اول گرداند... می دانم تکرار گذشته امکان پذیر نیست، لااقل کاری کند که افسوس گذشتنش را نخورم... سال دوم دانشگاه را در آرزوی روزهای خوب ۸۴ از دست دادم... تک تک روزها را خواستم رو نوشتی کنم از سالی که گذشته بود و نتیجه اش آن شد که دلم می خواهد نباشد. ولی حالا آرزو می کنم امسالم شروعی باشد برای خاطراتی تکرار نشدنی... خاطراتی جاودانه و در یاد ماندنی... دلم نمی خواهد غرق در روزمرگی، تنها گذران ساعاتم را نظاره گر باشم... دلم می خواهد همچون یک نقاش، تک تک لحظه هایم را رنگی بزنم و در آخر اثری خلق کنم که همه حیرانش شوند... دلم می خواهد امسال... سالی باشد پر خاطره... پر اتفاق و البته خوب! فردا اولین روزی است که می خواهم پر انرژی وارد مکانی شوم که شاید دو سال است واردش شدم اما واقعا کاری نکرده ام... امسال می خواهم متفاوت از همیشه قدم در راهی بگذارم که بارها رفته ام! از خدا می خواهم کاری کند که در انتهای سال... همه خشنود باشند...
خدایا دستهایم را به تو می سپارم... پاهایم را سست می کنم... چشمانم را می بندم ... و آرزو می کنم... تنهایم مگذاری. مرا در راهی بری که منتهای آرزویم است!
خدایا مطمئن تر از تو کسی را پیدا نکردم که دستهایم را به او بسپارم و دمی چشم بر هم نهم...
خدایا مرا آن ده که آن به! دوستت دارم!" پ.ن: تولد دو سالگی وبلاگم مبارک... اولین بار نوشتم برای آنکه فقط نوشته باشم، اما حالا می نویسم زیرا که تشنه ی نوشتنم... چقدر روزهای گذشته به نظرم دور می آید... گاهی پیش خود فکر می کنم اگر گذشته را از من بگیرند، دیگر هیچ چیز ندارم... ابنجا هم شاید محلی است برای مرور گذشته که اینگونه محتاجش هستم!...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 8:17 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد آواز خوش هزار تقدیم تو باد گویند لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد!!
مروارید جونم، خیلی تولدت مبارک و امیدوارم تا کلی با هم زنده باشیم و از زندگی با هم لذت ببریم... این گل رو هم بابت این سال ها زندگی از من قبول کن:
خیلی دوستت دارم...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:0 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
شانه به شانه صف مي كشند. دستهاي نياز كه به سمت آسمان بلند مي شود. زمزمه "اللهم اهل الكبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و..." اوج مي گيرد. احساس ميكني پاهايت از زمين خاكي جدا شده و در فضاي ديگري سير ميكني. فضاي خلوص، تسليم و تقوا. اين حس، پاداش يكماه روزه داري خالصانه متقين است كه نصيب مومنين حقيقي ميشود. شيريني كه به دهان ميبري و كامت در روز عيد شيرين مي گردد نشانه اين است كه در مابقي ايام سال نيز بايد به شيرينيها، خوبيها و خلوص رمضان وفادار بماني. اجازه نده كه تلخي گناهان ريز و درشت دامن زندگي و ثانيه هايت را بگيرد. خوب بودن فقط مختص يك ماه نيست. خوب بودن را در سراسر زندگي به همراه داشته باش. اللهم اني اسئلك خير ماسئلك به عبادك الصالحون و اعوذبك مما استعاذ منه عبادك المخلصون.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:15 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
به نام خدای شب، به نام خدای روز، به نام خدای روزه!
ای کاش شب ها می دویدم، روزها را محاصره می کردم، و روزه ها را می گرفتم.
ماه از نیمه گذشت... خیلی راحت... مثل چشم بر هم زدنی و یا شاید مثل گذار عمر در این سالها، بی آنکه بفهمم!! امشب وقتی سر به آسمان بلند کردم، ماه را دیدم. کامل کامل بود... و تازه آنجا بود که فهمیدم این ماهی که چشم انتظار آمدنش بودم از نیمه هم گذشت، بی آنکه درکش کنم... آن طور که باید... آن طور که شایسته ی درکش است... این روزها عجیب دلم گرفته است... دلم هوای کسی را کرده... کسی که گاهی آنچنان حضورش را به من ثابت می کرد که ندیدنش را حس نمی کردم... اما حالا نمی دانم چرا از آن لحظه ها خبری نیست... نمی دانم در این چند روزه چه کردم که ناگهان گمش کردم... انگار ناگهان از دستم افتاد... نمی دانم کجا... و حالا که نگاه می کنم تنها دستان خالی ام را می بینم و یک دنیا افسوس برای از دست دادنش... این روزها عجیب دلم گریه می خواهد... به دنبال بهانه ای ام برای باریدن... خالی شدن... سبک شدن... تا دوباره پرواز کنم... این روزها آن قدر سریع می گذرند که گاهی یادم می رود هفته ها گذشته! این روزهای خوب، چه زود تمام می شوند... چه پر شتاب می آیند و می روند... انگار که نمی خواهند کسی آمدنشان را بفهمد... و شاید حتی رفتنشان را... خوش به حال آن کسانی که که این لحظه ها را طولانی می یابند... طولانی و تمام نشدنی... گاهی دلم می خواهد زمان در لحظه توقف کند... کاش می شد کاری کرد... چقدر دلم گریه می خواهد...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:39 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها برایم فرقی ندارند... "ربنا"ی دم اذان دیگر بدنم را نمی لرزاند... دیگر آن گونه که باید با شنیدن "اشهد ان محمد رسول الله" دعا نمی کنم... نمی دانم چرا!!! از روزه گرفتن منعم کرده اند و من تنها می توانم شاهد گذران این روزها باشم بدون هیچ تغییری در خودم... چقدر سخت است... چقدر دلم گریه می خواهد... نمی دانم چرا!!! این روزها دم اذان در خانه ی مان هیچ تفاوتی نیست... هیچ حس تحرکی... نه خبری است از سبزی تازه و نه خبری از بوی حلوا و نه حتی جمعی که منتظر باشند... منتظر "الله اکبر" و دعای قبل از افطار... کاش تغییری می کردیم... ولی انگار نمی شود... نمی دانم چرا!!!
پ.ن:این قدر دلم گرفته که یادم رفت بگویم نماز و روزه هایتان قبول... ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمائید... نمی گویم آن وقت که دلت لرزید برایم دعا کن، اما هر وقت دست بر آسمان بلند کردی، یادت باشد کسی بی صبرانه نگاهش بر لبانت دوخته شده... فراموشش نکن...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:14 توسط مرواريد
|
|
||
|
|
|
|
|
- دارم فکر می کنم انتهای دوست داشتن کجاست؟ - تا اون جایی که به من مربوط می شه و جدای از مباحث فلسفی در دانشگاه پاریس... آن سوی ابدیت! - این به نظر کمی خسته کننده نیست؟ | ||