تبليغاتX
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي - یا علی مددی... < >
 

  "سیبی که برسد، حکما خودش می افتد. یا بادی می اندازدش،یا کسی درخت را تکان می دهد. اینها اصل نیستند. اصل سیب رسیده است که حکما خودش می افتد..."

 

  باز هم "من او"... باز هم "رضا امیرخانی"... باز هم درویش مصطفا... و این بار بی هیچ سخنی تنها گوش می دهم به ندای "یا علی مددی " هایش... دل خوش می کنم به عبورش... به رفتنش... به این صدای پیاپی علی گفتن هایش... تنها سعی می کنم این بار صحبت هایش را نه به گوش جسم، که با گوش دل بشنوم...دلم می خواهد آن سیب رسیده ای باشم که خریدار، آنچنان طالبم باشد که حتی به زخمی ام هم رضایت دهد... دوست دارم متاعی باشم...

 

          اما چگونه؟!

 

کاش یاری دهنده ای بود که یاریم کند... کاش کسی بود که دستانم را به او می سپردم و مطمئن بودم مقصدمان یکی است و من با خیال راحت، دمی چشم بر هم می گذاشتم و تا زمانی تنها به صدای رفتن گوش می دادم!... کاش "یا علی مددی" مرا به خود می خواند...

کاش متاعی شدن این همه سخت نبود و کاش در این راه تنها نبودم... چقدر سخت است رفتن راهی که می دانی در آن اگر کسی پا به پایت می آمد و دستت را می گرفت، خیلی زودتر می رسیدی و حالا مجبوری این همه راه را تنهایی طی کنی و این بار علاوه بر سختی راه، رنج تنها ماندن و تنها رفتن را هم با خود داشته باشی...

 

چقدر این تنها بودن... این مشقت یافتن راه، بی پناه یاوری که نشانت دهد چقدر درست آمده ای و چقدر غلط... بر این سختی رسیدن به هدف می افزاید...

 

کاش این "یا علی مددی" ها... در جایی که اصلا انتظارش را نمی کشم، به یاریم بشتابد و آن هنگام من دریابم که در تمام طول راه تنها نبودم و بود کسی که صدایم را بشنود و آن زمان که نایی نداشتم برای رفتن، مرا با خود ببرد...

            

                                  "یا علی مددی"...

 

پ.ن:قرار شد با جمله ی اول متنی بنویسیم... من نوشتم، او نیز!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:4  توسط مرواريد  | 

 
< >